افسانه دُدَر بی دا و گُل گُلو زرد(دختر بی مادر و گوساله زرد)
تقدیم به:
ایل آریایی تبار بختیاری که به حق مایۀ فخر و مباهات ایران اند.
یکی بود یکی نبود.در یک روستا دختری زندگی میکرد که یکی یکدانه پدر و مادرش بود.روزی زنی خالکوب و رمال که سه تا دختر داشت به روستای آنها برای خالکوبی وارد شد.دختر هم برای خالکوبی پیش آن زن رفت و گفت:خاله،برای من هم یه خال بکوب.
زن خالکوب گفت:اول بگو ببینم تو دختر چه کسی هستی؟
دختر گفت:من دختر فلانی هستم.
زن خالکوب گفت:چند تا خواهر و برادر داری؟
دختر گفت:تنها فرزند خانواده هستم.
زن خالکوب که بسیار شیطان صفت و خدانشناس بود،به فکر فریب دادن دختر افتاد.باخودش گفت خوب است که این دخترک ساده و نادان را گول بزنم،مادرش را از میان بردارم و خودم جای مادر دختر را بگیرم و با پدرش ازدواج کنم و از این سرگردانی و آوارگی نجات پیدا کنم.پس به دخترک گفت:
فردا بیا تا برایت خالکوبی کنم.
دخترک رفت و فردا صبح آمد.منتظر ماند تا زن خالکوب بیاید و برایش خال بکوبد.آن زن عفریته و از خدا بی خبر،تا دختر را دید گفت:هی دُ دَر(هی دختر)اگر میخواهی برایت خال بکوبم باید بروی خانه و به مادرت بگویی:من انار میخواهم وقتی که مادرت بالای درخت انار رفت تا انار بچیند،به او بگو دا هالو گَپُم مرد(مامان،دایی بزرگم مرد).
دخترک که خیلی ساده و بی تجربه بود و از نقشه شوم آن زن خبر نداشت گفت:خیلی خوب من این کار را می کنم.
وقتی دخترک به خانه آمد،هی بهانه کرد که باید از روی درخت برای من انار بچینید.مادرش گفت:دخترجان انار در خانه هست برو بخور و بهانه نگیر.ولی دخترپایش را در یک کفش کرد که حتما باید ازدرخت،برایش انار بچینند.
مادر بیچاره و از همه جا بی خبر،بر سر درخت رفت تا انار بچیند.تا مادر بالای درخت رفت،دخترک فریاد زد:دا هالو گپُم مرد.
مادر با شنیدن این جمله دستپاچه شد و از درخت افتاد و مرد.دختر هم رفت پیش خالکوب و گفت:مادرم را کشتم،حالا بیا خالم را بکوب!زن خالکوب گفت :یک کار دیگر را هم باید بکنی . دختر گفت :چه کاری؟گفت : باید بروی و به پدرت بگویی ای پدر من سرم شپش زده یک زن بگیر تا مراقب من باشد، و مرا به حمام ببرد ، سرم را تمیزکند و بشوید .
دختر آمد خانه و یک مشت نمک ریخت توی موهایش وقتی که پدرش به خانه آمد ، سرش را بالای آتش گرفت، و نمک را توی آتش می تکاند . پدرش گفت : دختر چته؟ مگر سرت شپش زده؟ دختر گفت : پدرجان از همان وقت که مادرم مرده،تا امروز دیگر کسی نبوده مرا به حمام ببرد و مرا بشوید و تمیز کند. بخاطر همین سرم شپش زده.
پدرش گفت : پس من چکار کنم؟ گفت :برو زن بگیر.
پدر گفت : بروم کی را بگیرم مثل مادرت تو را نگهداری کند؟
دختر گفت : برو زن خالکوب را بگیر ، برو خواستگاری اش ببین با تو ازدواج می کند؟
پدرش گفت:خیلی خوب تا فردا بروم ببینم چه می گوید.
خلاصه پدر رفت پیش زن خالکوب و از او خواستگاری کرده و او هم با جان دل پذیرفت.زن خالکوب به خانه آمد و شد زن پدر دخترک بیچاره.پس از مدتی دخترک نزد زن پدرش رفت و گفت:حالا دیگه برایم خال بکوب.
آن زن به دخترک گفت:برو بمیر،من برای تو خال بکوبم!؟من فقط می خواستم با پدرت ازدواج کنم و جای مادرت را بگیرم،تو به دا خوت رحم نکردی،برو آلبرده دا کُش(تو به مادر خودت رحم نکردی برو مادرکش)
دخترک که این را شنید،گریان و نالان برسر مزار مادرش رفت و فریاد زد:ای دا ای دا(ای مادر ای مادر).
صدای مادرش از قبر بلند و گفت:جانم،دُدَر داکش چی شده،چرا گریه می کنی؟
دخترک گفت:مادر جان،زن پدرم من را فریب داد.حالا ک زن پدرم شده،به من اعتنا نمی کند.او حتی به من غذا هم نمی دهد.غذای خوب را به دخترهایش می دهد و پسمانده آن ها را به من می دهد.او من را خیلی اذیت کرده و خون به جگرم کرده است.
مادرش گفت:دخترم الهی هیچ بچه ای بی مادر نشود.
برو خانه دایی ات و گریه کن،هر چه به تو دادند نگیر.فقط بگو من گُل گُلو زرد(گوساله زرد خوشگل) را می خواهم.
دختر به خانه دایی رفت و شروع به گریه کرد.هر به او دادند نگرفت و گفت من گل گلو زرد را می خواهم.دایی هم آن گوساله را به او داد.بعد رفت سر مزار مادرش و گفت:گل گلو زرد را گرفتم حالا چه کار کنم؟
مادر گفت:این را به یک دره،کنار درختی ببر.جایی که کسی نباشد و تو را نبیند.هرگاه گرسنه شدی،برو پیش گل گلو زرد و بگو:یه گوشه ات آب و چلو،یه گوشه ات آش و پلو،بریز تا سیر بخورم.
دختر هم گل گلو زرد را گرفت و برد به یک دره که کسی آن جا نبود.وقتی نیاز به غذا داشت،کنار درخت در دره می رفت و به گوساله می گفت:گل گلو زرد،ی گوشه ات آب و چلو،یه گوشه ات آش و پلو،بریز تا سیر بخورم،گل گلو زرد هم خوراک های خوب و تازه می ریخت.دختر سیر می شد سپس به خانه می رفت.
خلاص دختر بی مادر روز به روز زیبا و چاق تر می شد.بعد از مدتی زن پدر به او شک کرد و با خودش گفت:من که به او چیزی نمی دهم که بخورد ولی او هرروز زیباتر می شود،هرجور شده باید ته و توی این قضیه را در بیاورم و بفهمم که این دخترک چه کار می کند؟
یک روز که دخترک برای خوردن غذا بیرون رفت،زن پدر یکی از دخترهایش را با او به صحرا فرستاد و گفت:برو ببین این دختر چه کار می کند؟و چه می خورد؟دخترک به همراه دختر خالکوب به صحرا رفتند،بعد از مدتی خسته و گرسنه شدند،دخترک گفت:ای خواهر اگر چیزی به تو نشان بدهم قول می دهی که به مادرت چیزی نگویی؟دختر خالکوب هم قسم خورد که به کسی چیزی نگوید.دختر ساده،دتر خالکوب را به کنار گل گلو زرد برد و همان ورد همیشگی را خواند،گل گلو زرد هم به اندازه هر دو نفرشان غذا ریخت،خوردند و سیر شدند و به خانه برگشتند.
زن خالکوب به دخترش گفت:بگو ببینم مادر جان چه کردید؟آن دختر که نجیب و بی کلک بود،گفت:چه خوردیم؟هیچی از گرسنگی مردیم!!این بدبخت بی نوا چه دارد که بخورد؟یک تکه نان بده بخورم که از کرسنگی هلاک شدم.
زن خالکوب متوجه شد که دخترش با دخترک متحد شده است.به روی خود نیاورد.فردای آن روز فردای آن روز دختر دومش ک مثل خودش عفریت بود را با دخترک روانه کرد صحرا کرد.اسم این دختر چارتی چار انگله(دختر آتش پاره و زرنگ)بود.ب او گفت:ببین این چه کار می کند.دخترها تا موقع نهار گشتند.وقتی گرسنه شدند دختر بی مادر گفت:ای خواهر اگر چیزی به تو نشان بدهم،قول می دهی که به زن پدرم چیزی نگویی؟چارتی چار انگله گفت قسم خورد که به کسی چیزی نگوید.
دخترک هم گول خورد و او را پیش گل گلو زرد برد.باز هم آن ورد را خواند.وقتی که سیر شدند،چارتی چار انگله مقداری از غذاا را با خودش پنهان کرد و به خانه آورد.از دور صدا زد:ای دا(ای مادر)سفره را بنداز تا من هم هی بریزم و هی بخوریم.و به خانه که رسید تمام ماجرا را برای مادرش تعریف کرد.
زن خالکوب گفت:پس این آلبرده(نوعی نفرین رایج در گویش یختیاری)گل گلو زرد را داشت و من نمی دانستم!که هی چاق و چله تر می شود وزیبا تر می شود؟!حلا می بینید که چه بلایی به سرش می آورم.
زن خالکوب رفت و نون کوله(نان خشک) به کمرش بست و کمی هم زرد چوبه ب صورت خودش مالید و رفت توی رختخواب تا این که شوهرش به خانه آمد و گفت:چه شده؟مگر ناخوشی؟
گفت:بله،چقدر زحمت بکشم و کار کنم؟برو پیش ملا و بگو برایم دعایی بنویسد.
وقتی شوهرش خوابید،زن زن خالکوب پیش ملا رفت و به او مقدار زیادی پول داد و گفت:اگر شوهرم فردا صبح پیش تو آمد،به او بگو علاج و شفای همسرت خون گل گلو زرد است.
روز بعد،آن مرد پیش ملا دعانویس رفت،ملا گفت:تنها علاج زن تو،خون گل گلو زرد است.شوهر به خانه برگشت و به زنش گفت:ملا گفته است علاج تو خون گل گلو زرد است،حالا گل گلو زرد را از کجا بیاورم؟زن گفت:دخترت یک گل گلو زرد دارد،فلان جا توی یک دره است،چارتی چار انگله جایش را بلد است.
مرد به همراه چارتی چارانگله رفتند و گل گلو زرد را آوردند،گل گلو زرد را سر بریدند،زن خالکوب به مقصودش رسید و گوشت گل گلو زرد را تا آخر خورد.
با کشته شدن گل گلو زرد،زندگی دخترک بیچاره مثل سابق شد.یک روز که زن پدر بدجنس دختر را برای آوردن آب به چشمه فرستاده بود.پسر خان دختر را دید و یک دل،نه صد عاشق او شد و علیرغم سنگ اندازی های زن پدر با هم ازدواج کردند.ماه ها سپری شدند و دختر صاحب یک فرزند پسر شد.زن پدر حسود که طاقت دیدن خوشبختی دختر را نداشت،به فکر کشتن او افتاد و برای انجام این کار،چارتی چارانگله را نزد دختر فرستاد تا با دسیسه او را بکشد و جای او را بگیرد.خواهر بدجنس به همراه دختر به همراه دختر به چشمه رفتند تا حمام کنند.بعد از حمام چارتی چارانگله به دختر گفت بیا به یاد دوران کودکی با هم بازی کنیم.ت. موهای من را به درخت ببند و من هم موهای تو را می بندم.
دخترک موهای خواهر را به درخت بست و بلافاصله باز کرد.ولی چارتی چارانگله بعد از بستن موهای دخترک او را رها کرد و به خانه او رفته،و خود را جای او معرفی کرد.شب هنگام شیری به دختر حمله کرد و او را تکه تکه کرد و خورد.قطره ای از خون دختر بر زمین ریخت و به جای آن یک نی سر از خاک در آورد.چوپان گله خان نی را چید و با آن شروع به نواختن کرد.ولی در آهنگ نی چیز عجیبی وجود داشت.یک صدا به گوش می رسید که میگفت:
بزن،بزن ای چوپان خوش میزنی ای چوپان
پَل (مو)مرا بید (درخت بید)بست تن مرا شیر خورد
خواهر خال پیشونی(خواهر بدجنس یک خال روی پیشانی داشت) جای من نشست
چارتی چارانگله که متوجه این آهنگ شد،نی را از چوپان گرفته و در آتش سوزاند.خاکستر نی تبدیل به گیاه لَگِه جی(علف مار)شد.و هر دفعه که خواهر بدجنس از کنار آن رد میشد،قسمتی از لباسش را پاره می کرد.تا این که عصبانی شد واز همسرش خواست تا گیاه را از ریشه درآورد.
وقتی گیاه را از ریشه درآوردند،دخترک از ریشه لگه جی فریاد زد لباسی برای من بیاورید،همسرش که تعجب کرده بود این کار را انجام داد.دختر از ریشه لگه جی خارج شد، لباس ها را پوشید و از پسر خان که حرف او را باور نمی کرد درخواست کرد تا دستمال پیشانی دختر را باز کند،خال را ببیند تا حقیقت آشکار شود.پسر خان این کار را انجام داد و به صحت گفتار همسرش پی برد.سپس خواهر و زن پدر بدجنس را به دم اسب بست و اسب با سرعت شروع به دویدن کرد و آن ها کشته شدند.
دخترک و پسر خان نیز سال ها به خوبی و خوشی با هم زندگی کردند.