پنجشنبه بیستم دی ۱۳۸۰ - 0:52 - حیدر میرعلائی -
داستان علی میش زا
« افسانه ی محلی (بختیاری) میشزا »
روزی روزگاری مردی با همسرش در جنگلی زندگی می کردند که تنها آرزویشان داشتن بچه بود .اسم مرد عباس و نام همسرش ناهید بود .
یک روز گوسفندان را برای چرا به کوه برده بود و داشت با خداوند به گفت و گو و دعا کردن برای صاحب بچه شدن می پرداخت . در همین حال عباس چشمش به مردی افتاد که در حال آمدن به سوی او بود . مرد به ا نزدیک شد و کمی بعد از او پرسید چرا در حال گریه هستی ؟ عباس تمام ماجرا را برای صحبت کرد. مرد از شنیدن ماجرا سیبی به او داد و گفت این سیب را به خانه ببر و به همسرت بده که بخورد تا خداوند فرزندی به شما بخشد . عباس سیب را گرفت و ؟؟؟ به خانه رسید . در حالی که همسرش مشغول دوشیدن شیر گله بود عباس نزد همسر آمد و تمام قصه را برایش شرح داد و سیب را به او داد ، ناهید سیب را به دو نیم تقسیم کرده نیمی از آن را خورد و نیمی دیگر را روی پایش گذاشت . در همین حال که ناهید مشغول خوردن سیب بود ناگهان چشم گوسفند به سیب افتاد و نصف دیگر سیب را خورد . ناهید هنگامی که دید گوسفند؟؟؟ دیگر سیب را خورده است با ناامیدی تمام به همسرش نگاه کرد و چیزی نگفت و رفت ....
روزها و ماه ها گذشت ناهید و گوسفند باردار شدند سرانجام گوسفند پسری به دنیا آورد و ناهید نیز گوسفند .
عباس از تعجب زبانش بند آمد با خودش می گفت خدایا چه حکمتی است که من متوجه آن نمی شوم ؟ خدایا چه کاری از من ساخته است ؟! عباس با خودش تصمیم گرفت و گفت بهترین کار این است که پسری که خداوند از طریق این گوسفند به ما عطا کرده را به ناهید بدهم تا آن را بزرگ کند ، ناهید وقتی از تصمیم عباس مطلع شد آن را با جان و دل پذیرفت و به مبادله کودک و گوسفند با میش اقدام کرد . سرانجام ناهید که در پوست خود نمی گنجید اسم کودک را علی میشزا نهاد. و علی را همچون فرزند خود بزرگ کرد . کم کم علی بزرگ می شود و به سن دوازده سالگی نزدیک شده است . علی میشزا از اینکه در یک خانواده ی اصیل زندگی می کرد احساس خوشبختی می کرد . عباس یک اسب قرمز داشت و آن چنان آن را دوست داشت که همیشه هر جا که می رفت آن را همراه خود می برد . یک روز علی میشزا پیش پدرش رفت و گفت : پدر جان چرا اسب ما کره ندارد ؟ پدرش جواب داد نمی دانم پسرم از وقتی که این اسب را خریدم وقتی باردار می شود کره ی خود را داخل دریا می اندازد نمی دانم چه حکمتی است که این کار را انجام می دهد .
علی میشزا صبر کرد تا اسب باردار شد ، وقتی اسب باردار شد و می خواست کره را در آب دریا بیندازد علی توری را داخل دریا انداخت و کره را گرفت کره به حرف آمد و گفت علی تو نمی توانی مرا بزرگ کنی خرج من زیاد است. علی گفت مگر خرج تو چقدر است که من نمی توانم آن را بدهم ؟کره گفت : من هر روز شیر 9 گوسفند که رنگ سفید داشته باشند و یک مشت نقل را می خواهم » علی با کمال میل این شرایط را پذیرفت و گفت من می توانم آنها را برای تو فراهم کنم .
کره سیاه بود به همین دلیل علی میشزا اسم آنرا کره ی سیاه نهاد. هر روز علی شیر و نقل ها را برای کره سیاه می برد در حالی که نمی دانست ناهید شیر یک گوسفند و چند تا از نقل ها ی آن را بر می داشت.
ناهید کم کم داشت به علی علاقه مند می شد در حالی که اسب نمی دانست . یک روز ناهید تصمیم گرفت که به علی قضیه را بگوید وقتی ناهید پیش علی رفت به او گفت من به تو علاقه مند شده ام علی با شنیدن این حرف خیلی ناراحت شد و ناهید از اینکه پیشنهادش را علی رد کرده بود با عصبانیت رفت . ناهید از این موضوع بسیار ناراحت شد و ازآن پس از علی متنفر شد. سرانجام علی به سن 24 سالگی نزدیک شده است و شخصی رعنا و خوش چهره گشته است . مکر و حیله ناهید نیز در حال فزونی است و به هر شکلی که شده است می خواهد به علی صدمه وارد کند . روزی یک عقرب را در کفش علی گذاشت ، علی از خواب بلند شد می خواست به مکتب برود کره سیاه علی را صدا زد و گفت علی میشزا ، علی گفت جونم کره سیاه . وقتی می خواهی به مکتب بروی کفشت را بتکان. علی نیز این کار را کرد و به خاطر کمک کره سیاه از دام ناهید این دفعه نجات پیدا کرد . ناهید ناراحت شده مبهوت ماند از اینکه چگونه عقرب علی را ترک کرد. ناهید پس از تحقیق دید این کار کره سیاه است. با خود گفت : « مگر کره سیاه جادو گر است که از نقشه های من باخبر است پس تصمیم گرفت که ابتدا کره سیاه را بکشد سپس سراغ علی برود .
روزی ناهید نزدی طبیب رفت و اندکی پول به او داد و گفت اگر روزی همسرم پیش تو آمد و می خواست از بیماری من با خبر شود به او بگو دوای آن خون کره سیاه است . طبیب پذیرفت و بعد از ان سراغ معلم علی رفت وبه او گفت اگر علی فردا می خواست از مدرسه خارج شود به هیچ وجه به او اجازه نده معلم قبول کرد . ناهید به خانه برگشت و مقداری نان خشک زیر لباس خود بر روی قفسه سینه بست و مقداری زردچوبه به صورت خود پاشید وقتی عباس از کوه برگشت دید که ناهید در حال گریه و زاری است و به شدت مریض و رنگ پریده است . عباس پس از دیدن ناهید محزون و غمناک نزد طبیب رفت و گفت همسرم صورتش زرد شده و وقتی ازشدت سرفه به سینه خودمی زند ، خش خش سینه اش بلند می شود. طبیب طبق نقشه ی ناهید به عباس گفت اگر خون کره سیاه بهش ندهی همسرت تا سه روز دوام نمی آورد. عباس با شندین این خبر بسیار ناراحت شد و گفت : علی این کره را مثل چشمانش دوست دارد و خدایا چه کار کنم !
وقتی علی از مکتب آمد کره سیاه صدایش زد و گفت ناهید چنین نقشه ای را برای تو تدارک دیده است و در پی آن نقشه کشتن مرا در سر پرورانده است . اگر فردا دیر آمدی من سه دفعه صدا می کنم اگر نیامدی مرا می کشند. وقتی علی وارد خانه شد پدرش گفت که من می خواهم کره تو را بکشم تا ناهید مداوا شود علی که ماجرا را می دانست چیزی نگفت.
صبح که شد علی میشزا خود را آماده کرد و می خواست به مکتب برود بعد از نیم ساعت نشستن در مکتب کره اولین صدا را کرد، علی بلند شد و گفت آقا اجازه می دهی به خانه بروم . استاد اجازه نداد ، دفعه ی دوم کره صدا کرد امّا روی رخصت از دهان استاد هویدا نبود. در حالی که معلم مشغول نوشتن کتابی بود علی از مکتب فرار کرد و به خانه رسید و وقتی علی دید پدرش کره را بر خاک گذاشته و می خواهد آن را بکشد علی گفت پدر جان ، دست نگهدار ، پدر من از سن 12 سالگی تا الان دارم از این کره مراقبت می کنم حداقل اجازه بده کمی با او سوار بازی کنم تا آرام بگیرم . عباس اجازه داد . علی با کره سه دور زد و بعد از دور چهارم با پدر خداحافظی کرد و پا به فرار گذاشتند.نان رفت که گویی اصلاً در آن مکان نبود و بعد از دو ساعت راه ، به رودخانه ای رسیدند؛ علی به کُره ی سیاه گفت الآن چطور باید از این رودخانه عبور کنیم. کره سیاه گفت علی میشزا ، علی گفت جونم کره ی سیاه چشمانت را ببند تا وقتی نگفتم آن ها را باز نکن ، علی چشمانش را بست و بعد از 5 دقیقه کره ی سیاه گفت چشمانت را باز کن وقتی چشمانش را بازکرد دید آن طرف رودخانه قرار دارد و کفشک و یک پایش خیس شده بود. کره گفت مادرت هر روز شیر یک گوسفند و چند تا از نقل ها را به من نمی داد به خاطر همین است که کفشک من خیس شده است.
رفتند و رفتند تا اینکه به رودخانه ای رسیدند . علی لباس هایش را درآورد و لباسی کهنه در تن کرد بعد پوست گاوی را روی سر گذاشت طوری که به نظر می رسید کچل است . در آن دهکده پادشاهی زندگی می کرد که هفت دختر داشت یک روز علی داشت حمام می کرد و دختر کوچک پادشاه دید علی دارد پوست گاو را روی سر خود می گذارد و لباس های کهنه می پوشد. چندی بعد کره به علی گفت چند تار از موهای مرا بکن و وقتی به من احتیاج داشتی آنان را اتش بزن تا من نزد تو بیایم .
روزی پادشاه گفت تمام جوانهای دهکده را جمع کنید می خواهم دخترانم هر کدام را انتخاب کردند با او ازدواج کنند. 6 دختر بزرگ 6 پسر را انتخاب کرده و دختر کوچک هنوز کسی را انتخاب نکرده بود .
همه به او می گفتند تو چرا کسی را انتخاب نمی کنی ؟ گفت « من پسری را دوست دارم هنوز نیامده است » پس از مدتی پسر کچل آمد دختر گفت من این پسر را دوست داشتم و می خواهم با آن ازدواج کنم 6 دختر به او خندیدند و گفتند خاک بر سرت تو هم دلخوشی که همسر انتخاب کرده ای ؟
بعد از ازدواج دختر ها ، پادشاه به هر کدام یک کاخ داد و به دختر کوچک یک اتاقی داد که گوسفندان هم در آنجا بودند. روزی پادشاه دامادهای خود را جمع کرد و به هر کدام یک اسب داد به کچل نیز یک الاغ که پایش می لنگید داد و گفت بروید و کلاه های هم را بردارید هر کس بیشترین کلاه ها را جمع کرد پیش من یک جایزه دارد. دامادها رفتند و علی میشزا هم رفت و موی کره ی سیاه را به آتش کشید کره ی سیاه آمد و علی سوار آن شد و تمام کلاه ها را جمع کرد دختر ها بالای کاخ بودند و هر کسی می گفت شوهر من تمام کلاه ها را جمع می کند و بقیه دخترها دختر کوچک را از بالا به پایین انداختند و دستش را شکستند علی پس از جمع کردن کلاه ها پوست را بر سر نهاد و آنها را نزد پادشاه آورد و گفت چطور کلاه ها را جمع کردی ؟ علی گفت که کلاه ها را درون میدان ریخته بودن و من آنها را جمع کردم . وقتی علی میشزا آمد و همسرش را دید که دستش شکسته بود ناراحت شد .
روزی دیگر پادشاه دامادها را جمع کرد و از آنها خواست که به شکار بروند و به هر کدام از آنها یک اسب و یک تفنگ داد و به علی نیز یک الاغ. علی میشزا از آنها جدا شد و رفت موی کری سیاه را آتش زد و پوست را از سرش در آورد و زیر یک درخت چادری زد و گفت کره ی سیاه چه کار کنم ؟ کره ی سیاه گفت « چشمانت را ببند تا من تمام حیوانات جنگل را جمع کنم.کره ی سیاه تمام حیوانات را جمع کرد و به علی گفت چشمانت را باز کن و وقتی علی چشمانش را باز کرد تعجب کرد. شش تا داماد از دور در حال تماشا بودند و گفتند: آنجا چیه بیا بریم نگاه کنیم آنجا چه خبره ! وقتی رسیدند آنجا دیدند یک آقا با تمام حیوانات آنجا است آنها علی میشزا را نشناختند به انها گفت دنبال چیزی هستید ؟ دامادها گفتند بله ما به امر پادشاه برای شکار آمده ایم . آیا اجازه می دهی که هر کدام از ما یک بزکوهی برداریم گفت بله ولی یک شرط دارد که خودم سر آنها را ببرم، دامادها هم قبول کردند هر کدام از آنها شش بز گرفتند و علی سر آنها را برید و با خودش می گفت شیرینی به سر تلخی به بدن پازن وقتی این را گفت به دست هر کدام یک مهر زد و دامادها به او گفتند اگر یک آقای کچل آمد ( منظور علی میشزا ) این سرها را به آن بده . علی میشزا پوست را روی سر گذاشت و سرها را آورد.
وقتی پادشاه پیش دامادها آمد که کباب بخورد . طعم کبابها تلخ به نظر می آمد . تعجب کرد و گفت مگر می شود این گوشت ها تلخ باشد. پیش دختر کوچک نیز رفت و هنگامی که وارد شد پسری رعنا و خوش قامت آنجا نشسته بود . پادشاه به همسرش گفت این کی که پیش دخترم کچل کجا رفته است ؟ دختر گفت پدر جان این همان همسر کچل من است. پدر تعجب کرد و گفت امّا دخترم همسر تو کچل بوده است. دختر گفت بلی او پوست گاو را بر سر خود می گذاشت تا از دید دیگران مخفی باشد. علی میشزا هم گفت بله پدر جان همین طور است و تمام قصه را شرح داد. دختر گفت پدر جان بگذریم بیایید از این سر ها بخورید، پادشاه هنگامی که از کله خورد بسیار خوشحال شد و گفت این کله ها بهترین و خوشمزه ترین این صید ها در نظر من هستند. پادشاه کمی بعد به خود آمد و گفت آیا خودتان بزها را شکار کردید. گفت آری پس از دیدن این ماجرا ، شش داماد را درخواست کرد و به آنها گفت آیا خودتان این شکار را انجام دادید همه گفتند « بله» علی میشزا گفت دروغ می گویند من بودم که بزها را به شما دادم. پادشاه گفت سند تو چیست. علی گفت من روی دست آنها مهری زدم . پادشاه مهر را روی دست دامادهایش دید بسیار تعجب کرد و گفت احسنت بر تو ، تو بهترین داماد من هستی و با پشتکار و تلاش فراوان گوهر وجودت را به من نمایاندی. سرانجام پادشاه او را به عنوان پادشاه و همسرش را به عنوان ملکه و 6 داماد و دخترهایش را کنیز او قرار داد .