یکی بود یکی نبود،پدری بود هفت دختر داشت.دخترها یک نامادری داشتند که میخواست هر جور شده آنها را از خانه بیرون کند.نامادری یک روز به همسرش گفت:دخترها را ببر و گم و گورشان کن.او هم دخترها را جمع کرد و به بیابان برد وقتی شب شد به آنها گفت:همینجا بایستید و چشمهایتان را ببندید تا من برگردم.اگر چشمهایتان را باز کنید نفرینتان میکنم تا کور شوید.دخترها چشمهایشان را بستند و نشستند اما ساعت ها گذشت و پدرشان نیامد که نیامد.آخر دختر کوچک خسته شد و گفت:من چشمهایم را باز میکنم اگر کور شدم هم بشوم عیبی ندارد.این را گفت و چشمهایش را باز کرد.اما کور نشد.خواهرانش هم وقتی متوجه شدند او کور نشد چشمهایشان را باز کردند.و وقتی فهمیدند پدرشان آنها را گم کرده شروع به گریه کردند.آنقدر گریه کردند که از تاب و توان رفتند آخرش خواهر بزرگ گفت :گریه و زاری دردی را دوا نمیکند.اگر تا فردا هم گریه کنیم کسی به دادمان نمیرسد.بهتر است بگیریم و بخوابیم و فردا فکری برای نان و آبمان کنیم.و خوابیدند.
فردا که دخترها از خواب بیدار شدند قرار گذاشتند که قرعه بیاندازند،به نام هرکس که درآمد به دنبال نان و آب برود.اگر هم نان و آب پیدا نکرد سر خودش را ببرند و بخورند!!!!!! قرعه زدند به نام دختر کوچکتر درآمد.او به دنبال آب و نان رفت.حرکت کرد تا به خرابه ای رسید.یک گِرده (نوعی نان مخصوص است)پیدا کرد.آن را برداشت و به نزد خواهرانش رفت با هم نان را خوردند.روز دوم قرعه به نام خواهر وسطی درآمد.او هم رفت و رفت تا به زنجیری رسید.زنجیر را گرفت و جلو رفت تا به یک قلعه بزرگ رسید وقتی داخل قلعه شد دید هفت تا جوان یل(پهلوان)را به زنجیر بسته اند.جوان ها به دختر گفتند تو کجا،اینجا کجا؟؟!!!دختر گفت:سرنوشت من را اینجا کشاند.جوان ها گفتند زودتر راهت را بکش و برو که اینجا قلعه دیو است،،اگر بیدار شود یک لقمه چپت میکند،دختر گفت:اگر هم بروم خواهرانم سرم را میبرند و میخورند.جوان ها گفتند:این دیو هر آدمیزادی را ببیند میگیرد و زنجیر میکند،هفته ای یک آدمیزاد میخورد.بعد تا هفته دیگر میخوابد.الآن هم وقت بیدار شدنش است.قرار است یکی از ما را سر ببرد و بخورد.دختر گفت:من چه کنم؟؟!!گفتند:این دیو یک گوسفندی دارد که او را بیدار میکند،برو قبل از اینکه دیو را بیدار کند سرش را ببر.دختر رفت و گوسفند را سر برید،بعد گفتند حالا پیه(چربی)گوسفند را به بدن دیو بمال و همه جایش را چرب کن.بقیه گوشت گوسفند را هم برای خواهرانت ببر.دختر هم همین کار را کرد و رفت.قصه دیو را هم برای خواهرانش تعریف کرد.اما بشنوید از دیو که وقتی بیدار شد سراغ گوسفندش را گرفت،جوان ها به دیو گفتند:مگر یادت رفته همان دیروز آن را خوردی؟دیو گفت:من کی آن را خوردم؟جوان ها گفتند همین دیروز،اگر باور نداری از بدن خودت بپرس.دیو نگاه کرد دید بدنش چرب است.عصبانی شد و خودش را قرص (محکم) زد به زمین و مرد.زنجیر جوان ها هم پاره شد و آمدند سراغ هفت دخترون و با آنها ازدواج کردند.مدتی که از عروسی آنها گذشت روزی دو تا از دخترها کنار آب نشسته بودند که دیدند پیرمردی شکسته و خمیده دارد به آنها نزدیک میشود.نزدیکتر که آمد دیدند پدرشان است،او را به خانه بردند و لباس نو تنش کردند.و شام مفصلی هم به او دادند.فردا هم که میخواست برود،یک خر و یک دیگ و یک قوطی دربسته به او دادند و گفتند:دیگ را روی آتش میگذاری و میگویی:دیگ بجوش پر آش و گوشت.این را که بگویی دیگ پر از غذا میشود.خر را هم ببر نقل و نبات به او بده،او به جایش برایت طلا و جواهر میریزد.هر وقت هم با کسی جنگت شد این قوطی را به زمین بزن و دیگر کاری نداشته باش خودش حسابش را میرسد.
پیرمرد خر و دیگ و قوطی را برداشت و رفت.یک مدت که گذشت یکی از همسایه ها که دید پیرمرد یک دفعه ثروتمند شده،حسودی اش شد.گفت:من هر طور شده باید از راز این پیرمرد سر درآورم.یک شب رفت پشت در خانه پیرمرد نشست و به صحبت های او و همسرش گوش داد و از قضیه دیگ و خر باخبر شد.فردا که شد رفت بازار و یک دیگ و خر شبیه مال پیرمرد خرید و در یک زمان مناسب به منزل پیرمرد رفته،دیگ و خر او را برداشته و مال خود را جایگزین آنها کرد.فردا صبح پیرمرد دیگ را روی آتش گذاشت و گفت:دیگ بجوش پر آش و گوشت.اما هرچه منتظر ماند دید از آش و گوشت خبری نشد که نشد.ناراحت شد و رفت سراغ خر.اما هرچه به او نقل و نبات داد از طلا خبری نشد.پیرمرد هاج و واج ماند.داشت فکر میکرد که یکدفعه صدای عرعر خر از منزل همسایه بلند شد.رفت دید بله!!!!همسایه خرش را برده و نقل و نبات جلویش ریخته و دیگش را روی آتش گذاشته و میگوید:دیگ بجوش پر آش و گوشت.پیرمرد به خانه رفت و قوطی را برداشت و رفت سراغ همسایه.به زبان خوش گفت دیگ و خر را بده.همسایه منکر شد.پیرمرد هم قوطی را به زمین زد و یکدفعه گله گله زنبور ریخت بیرون و رفت سراغ مرد همسایه.همسایه افتاد به التماس و خر و دیگ را پس داد.
آن مرد هم از کرده خود پشیمان شد.و فهمید که آن دخترها،دخترهای خودش بودند،نامادری آنها را طلاق داد و نزد دخترانش رفت تا پایان عمر در کنار آنها به خوبی و خوشی زندگی کرد.